ترم آخر كارشناسي بودم كه درس ادبيات كودك و نوجوان را گذرانديم. كتاب ادبيات كودك و نوجوان بنفشه حجازي و كتابي از شعاري نژاد به عنوان منابع معرفي شده بودند.
عكس العمل پسرها در مقابل اين درس برايم خيلي جالب بود، آنقدر نسبت به اين درس حساسيت منفي داشتند كه من احساس مي كردم كه دخترها به خاطر ويژگي هاي زنانگي و حس مادرانه شان به اين درس علاقه نشان مي دهند. يكي از دانشجويان پسر ترم اولي كه وقتي ديده بود در ترم آخر بايد ادبيات كودك بخواند، حسابي از زندگي نااميد شده بود. آنچه كه بيشتر مايه تعجب بود اين كه اكثر نويسندگان كتاب هاي كودك از صادق هدايت گرفته تا هوشنگ مرادي كرماني از جنس خودشان بود!!!
هرچند بين دخترها هم بودند خيلي هايي كه اين بچه بازي ها را در ترم آخر، آن هم زماني كه اكثرمان داشتيم براي كارشناسي ارشد درس مي خوانديم، برنمي تابيدند. بخصوص با آن استاد مسخره اي كه درس را ارائه مي كرد... بعدها وقتي فهميدم كساني مثل ثريا قزل اياغ اين درس را در گذشته هاي نه چندان دور در دانشگاه تهران عهده دار بودند و بسياري از اطرافيانم از حضور در كلاس هايش بي نهايت لذت برده اند، بسيار افسوس خوردم. اما به هرحال خواندن كتابي از قزل اياغ كه همان سال منتشر شد، مي توانست تسكين دهنده باشد.
اين روزها اتفاقاتي پيش مي آيد كه هرچه بيشتر مرا به خط به خط آن كتاب ها و آن كلاس مي برد. استاد تصويرسازي سارا از آنها خواسته تا براي داستان نمكي تصويرسازي كنند و تمام خلاقيتشان را به كار گيرند. از ميان مقاله هايي كه براي اين موضوع پيدا كرديم، يكي از همه جالبتر بود. در اين مقاله به بررسي روايت هاي مختلف داستان در شهرهاي مختلف ايران پرداخته شده بود و روايت ها در هر شهر اختلاف هايي با شهر ديگر داشت. بعضي شهرها پيازداغش خيلي بيشتر بود و بعضي شهرها احساسي تر بود و بعضي شهرها قهرماني تر بود. خلاصه جالب بود. اما عصر همون روز با روايت بسيار بسيار جالب تري در كتابخانه كودكان، مواجه شديم. رفته بوديم تا تصاوير كتاب هاي داستان را ببينيم. نمكي داستان ما كه همه جا دختر بود، در تصاوير كتاب ها پسر بود!!! و بحث هاي مربوط به شاهزاده و اين حرف ها هم كه كلا حذف شده بود. خلاصه اينكه آن همه مقاله هايي كه درباره سير داستان خوانده بوديم، با آن تصاويري كه ديديم، زير سئوال رفت.
بعد يادم آمد روزي كه جلسه افسانه پادشاه و رياضي دان مطرح مي شد، طراح داستان مي گفت كه وزارت آموزش و پرورش خواسته است كه داستان را در دو ويرايش تهيه كند، يك نسخه براي دانش آموزان دختر و يك نسخه براي دانش آموزان پسر!!!
همين طور كه اين روزها داشتم به تاريخ ادبيات كودك در ايران فكر مي كردم و از خودم مي پرسيدم كه داريم به كجا پيش مي رويم؟ يك نفر از يك مركز پژوهش تاريخ ادبيات كودك زنگ زد و درباره جستجو براي يافتن يك نسخه خطي شنگول و منگول راهنمايي خواست.
يكي از جاهايي كه مي توان متن كامل نسخه هاي خطي را جستجو كرد، حافظه رقومي ملي است. يك منبع چاپ سنگي شنگول و منگول به نظم پيدا كردم. خيلي جالب بود كه داستاني كه بيست سال قبل از زبان پدرم مي شنيدم، اين همه قدمت دارد(البته نمي دانم چقدر! چون در شناسنامه منبع تاريخ ذكر نشده است). تازه يادم هست كه آن موقع ها هم داستان پدرم با سه كتابي كه داشتم، متفاوت بود. اما همه اين داستان ها يك مفهوم مشترك داشت: روزي بزبز قندي مي آمد و بزغاله ها را از دست گرگ ناقلا نجات مي داد. احساس مي كنم ما سال هاست داريم با همين تفكر زندگي مي كنيم...
امروز تولد سارا بود و همين طور آغاز هفته كتاب و كتابخواني.
پارسال همين موقع ها بود كه همكاري من و سارا آغاز شد. شايد يه كم زودتر. روزهاي اولي كه آمده بود با امروز خيلي متفاوت است.
اوايل از دستم خيلي كلافه مي شد. هر طرحي كه آماده مي كرد، پيشنهادهاي جديدي براي بهتر شدنش مي دادم. در نتيجه مجبور مي شد روي طرح چندين و چند بار تغيير ايجاد كند. يك بار كه خيلي اذيتش كرده بودم به خاطر آنكه از كار كردن باهم نااميد نشويم، برايش شكلات خريدم. با حوصله بود اما واقعا گاهي از دستم كلافه مي شد.
ويژه نامه هفته كتاب نقطه عطفي در روزهاي اول همكاري هايمان بود و تجربه مشتركي بود كه باعث صميمتمان در همكاري شد. اولين تجربه مشتركي كه هردوي ما را راضي كرد. نمي دانم چند مقاله دادم كه بخواند تا كاريكاتورها و طرح هاي مرتبط را خلق كند. يا خودم مي خواندم و برايش توضيح مي دادم و يا لينكش را برايش مي فرستادم تا خودش بخواند. فكر مي كنم يك هفته اي طول كشيد تا طرح ها آماده شود. ايده ها را از نوشته هاي اساتيد و نويسندگان مي گرفتيم. بسيار خواهش كرده بوديم كه اهل مطالعه از خواندن هايشان حتي اگر بشود چند كلمه اي برايمان بنويسند. برخي استادها غرولند مي كردند كه باز هم حرف هاي تكراري. واقعا با يك ويژه نامه چه چيزي را مي خواهيد تغيير دهيد و ما خواستيم تا غرولندهايشان را برايمان بنويسند. براي آنكه بتوانيم طرح متروي شلوغي را طراحي كنيم كه آدم هايش در شلوغ پلوغي مترو كتاب مي خوانند و تمام سعي شان را مي كنند كه در اعطلاي فرهنگ كوشا باشند، مقاله همه چيز براي كتاب نخواندن مهيا است دكتر حري در روزنامه ايران الهام بخش بود. ابتكار سارا در كار با فلش باعث شد كه بتوانيم سرعت مترو را نشان دهيم. هرچه طرح كامل تر مي شد، خودمان شگفت زده تر مي شديم. يادم هست انزجار آدم هاي سوار بر مترو خيلي ديده نمي شد. هرچه نگاه مي كرديم، دليلش را متوجه نمي شديم. سارا اخم كرده بود و فكر مي كرد. گفتم سارا فكر كنم برايشان ابرو نگذاشته ايم. امتحان كن ببين چطور مي شود. گفت طرح به اندازه كافي شلوغ شده. بعد از چند لحظه كار لبخند سارا نشان داد كه با ابروها روح به جان مجسمه هاي نقاشي دميده شده است. كار تمام شد و ويژه نامه يك روز قبل از آغاز هفته كتاب در وب سايت قرار گرفت، خودمان راضي بوديم و به جايي رسيده بود كه احساس كنيم كارمان را درست انجام داده ايم. آنقدر خودمان لذت برده بوديم كه بيشتر دلمان مي خواست بشنويم چه ايرادي مي گيرند تا بهترش كنيم. اما بازخوردها خوب بود. هم از محتوا راضي بودند و هم از تصاوير . بي آنكه بدانيم از ويژه نامه مان گزارشي در ايبنا قرار گرفته بود. در وبلاگ ها كامنت ها خوب بود. و بدون شك تصاوير طراحي شده كه براي خلقشان بسيار خوانده بوديم و خواسته بوديم كه حرفمان را در تصاوير به گونه اي بيان كنيم كه همه آن را بفهمند، بي تاثير نبود. تجربه تصاوير مترو كه در صفحه اول وب سايت ديده شد، چنان به مزاق همگان خوش آمد كه بنرهاي وب سايت از آن زمان شكل گرفت و رويكرد تهيه بنرهاي مناسب و گويا جايگزين نوشته هاي ويژه نامه ها شد.
بعد از آن همكاري هاي من و سارا به گونه اي دلپذير آغاز شد. هردو به هم گوش مي داديم. حتي اگر خيلي حرف هم را نمي فهميديم سعي مي كرديم به هم گوش دهيم. گاهي من زور مي گفتم و البته گاهي هم او مخالفت مي گفت اما بالاخره تا متقاعد نمي شديم دست از سر طرح برنمي داشتيم. اعتراف مي كنم كه سارا بسيار بسيار با حوصله بود.
پس از همايش ترويج علم كه اسفند ماه گذشته توسط اتحاديه انجمن هاي علمي دانشجويي كتابداري و اطلاع رساني ايران (ادكا) برگزار شد، كتابداران به بحث ترويج علم گرايش زيادي پيدا كرده اند. هرچند سال ها قبل تر توران ميرهادي، نوش آفرين انصاري و عباس حري از اعضاي هيئت مديره انجمن ترويج علم ايران بوده اند و نقش كتابداران در ترويج علم از سال ها پيش مطرح بوده است. اما در يك سال اخير نشست ها و سخنراني هاي بيشتري در حوزه كتابداري و اطلاع رساني در باب ترويج علم برگزار و محمد حسن زاده هيئت علمي كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه تربيت مدرس به عنوان رئيس گروه ترويج علم مركز تحقيقات سياست علمي كشور انتخاب شده است.
انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران چهارشنبه هفته جاري قرار است همايشي با عنواني هيجان انگيز برگزار كند. سخنرانان اين همايش دكتر مهدي بهزاد عضو هيات علمي دانشگاه شهيد بهشتي رييس اسبق انجمن رياضي ايران و زهرا گويا عضو هيات علمي دانشگاه شهيد بهشتي و سردبير نشريه رشد آموزش رياضي خواهند بود. افسانه پادشاهان و رياضيدان عنوان سخنراني دكتر بهزاد است. همكاري مركز تحقيقات سياست علمي كشور، انجمن ترويج علم ايران و سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران با انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران در برگزاري اين همايش كنجكاوم مي كند كه بدانم براي ترويج علم رياضي در ايران چه تمهيداتي پيش رو است.
ز مان: چهارشنبه 6 آبان 1388 - ساعت 14 - 18
مكان : تهران - بزرگراه حقاني (محور غرب به شرق) - بعد از ايستگاه مترو ميرداماد - بلوار كتابخانه ملي - سازمان اسناد و كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران
شركت در اين همايش براي عموم آزاد است
آغاز در يك صبح پاييزي
از اتوبان حقاني تا كتابخانه، پياده تقريبا ۱۰ دقيقه راه است. بيشتر از يك سال است كه اين مسير، هر روز صبح برايم تكرار مي شود. قبل از آن هم به اينجا مي آمدم. چند روز قبل از آنكه ساختمان جديد كتابخانه افتتاح شود، ناباورانه اولين حضورم در كتابخانه رقم خورد. به پيشنهاد يكي از اساتيدم قرار بود به همراه گروهي از دانشجويان منتخب ديگر، راهنماي بازديد در روز افتتاح ساختمان جديد باشم. خاطره اي كه از آن روز نوشته ام ۳۰ صفحه شده است. سه شب طول كشيد تا توانستم تمام لحظه ها را ثبت كنم.
پس از آن نيز بارها و بارها براي انجام تكاليف دانشگاه، براي شركت در جلسات ماهانه انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران، براي ملاقات اساتيد، براي انجام پژوهش هاي داوطلبانه به اين كتابخانه سر زده بودم. اما حالا بيشتر از يك سال است كه تقريبا هر روزم با نام اين كتابخانه گره خورده است.
از تاكسي كه پياده مي شوم، نور آفتاب صبح پاييزي تمام صورتم را روشن مي كند و من رو به آفتاب به سوي خوابگاه انديشه ها به پيش مي روم تا شايد امروز گامي به سوي بيداري برداشته شود. پياده روي صبحگاهي لذت بخش است اما مراجعه كنندگان با ماشين هاي جور واجور از كنارم رد مي شوند و بسيار بسيار كم پيش مي آيد كه يكي از آنها كه ساعت ۸ صبح را براي شروع يك روز با مطالعه انتخاب كرده است، پياده روي ام را به پايان نرساند. دختركان شاد كه معلوم است كه به اجبار مقررات كتابخانه مقنعه سرشان كرده اند و پسرهاي جواني كه بي هيچ كلامي، وظيفه انساني شان را انجام مي دهند و در جلوي در كتابخانه با آرزوي روزي خوب از يكديگر جدا مي شويم.
و هر صبح با احساس دين به تمام مراجعه كنندگاني كه قبل از آنكه من خدمتي برايشان انجام داده باشم، به من لطف داشته اند، روزم را آغاز مي كنم. و شايد همين است كه با وجودي كه دستمزدم سه ماه عقب افتاده است، هنوز هر روز صبح انگيزه برخاستن و آمدن دارم...
همیشه از این کلام هگل حیرت می کردم که می گفت:
"تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد، وضعیت متحجر است، وضع بی تحرک احتضار، و تنها چیزی که ارزش شادمانی دارد، وضعی است که در آن نه تنها فرد که کل جامعه در حال مبارزه ای مدام، برای توجیه خویش است، مبارزه ای که به وساطت آن جامعه بتواند جوان شود و به اشکال زندگی جدیدی دست یابد".
به نقل از:
هرابال، بهومیل. تنهایی پر هیاهو. ترجمه پرویز دوائی. (تهران: آبی، مجموعه کتاب روشن، ۱۳۸۳). ص.۲۴