مجله ادبی اینترنتی آنتن

شماره چهارم پنجشنبه و جمعه ۷ و ۸ آبان ۱۳۸۸
با این عناوین
از مدایح باصله تا مدایح بی صله
شعر معاصر ایران
معرفی کتاب
داستان کوتاه
کافی شاپ نوشت
شعر معاصر ترک
دعوت تحریریه آنتن از نویسندگان شعر و داستان کوتاه
از مدایح با صله تا مدایح بی صله
خواجه شمس الدین حافظ شیرازی
|
|
|
|
احمد شاملو
از دفتر باغ آینه
شب
با گلوی خونین
خوانده است
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.
شعر معاصرایران
شعری از بهار اسماعیلی
به افسون کدام لای لای است
که
تمام نمی شود
این خواب!
دست بردار از این گرگ و میش
سپیده مات می شود
خورشید اگر
به آرزویی بالا نیاید.
۹ مهر ۱۳۸۶
شعری از پژمان گلچین
آیدا و پنجره و تنهای من
کنج این همه خاک و
خل و صحرا چه می کنی ؟
که گاه و کسی
به داد می زند فریاد
زکی که لامحالات و این چنین حاشا
انتخاب از کتاب مجموعه شعر و قصه مارناگ پژمان گلچین انتشارات گل آفتاب مشهد چاپ ۱۳۸۰
کافی شاپ نوشت
نوشته بابک اسماعیلی
قسمت اول
احساس می کنم فشار اتمسفر در مغزم،بیشتر از فشار اتمسفر در روی زمین شده است.سنگینی زیادی حس می کنم. همه اش هم در مغزم است.همه فشار به مغزم می آید.مثل آنوقت هایی که به مدرسه دیر می رسیدم یا مثل زمان هایی که سرکار دیر می رسیدم.مثل وقت هایی که با زنم قرار داشتم و دیر می رسیدم.نمی دانم این آیا ترس از توبیخ شدن است یا ناتوانی من در مواجهه با مشکلاتی از این دست،در کل وضعیت مزخرفی است،همه این مزخرفات ذهنی است ، موضوعات انتزاعی که امروز هستند و فردا دیگر وجود ندارند.من هنوز یاد نگرفته ام بگویم "به درَک" .افکارم دایم هجوم می آورند،افکار پریشانِ صدتا یک غاز،هجوم چنین افکاری معمولا باعث می شود من نفهمم اصلا برای چه این همه حالم بد است.این طور موقع ها می چسبم به زمین.پاهایم قفل می کند.حتی راه هم نمی توانم بروم.آرام آرام کمرم هم درد می گیرد.به نظرم رگ سیاتیک است.شاید هم نباشد.من هیچ وقت فیزیولوژی نخواندم و هیچ وقت هم انگیزه ای برای خواندنش نداشتم.برعکسِ فلسفه.حتی عطش خواندن منطق در من همیشه بیشتر از خواندن فیزیولوژی بوده است.این هم از آن مواردی است که دلیلش را نفهمیدم.هیچ وقت در مدرسه آرزو نداشتم دکتر شوم.حتی مهندسی هم خیلی ترغیبم نمی کرد.تمام سالهای طولانی دانشگاه هم از مهندسی خواندن چیزی درک نکردم.حتی پُزش هم برایم راضی کننده نبود.من نمی دانم چرا نگرانم.یعنی اصلا نمی دانم این حسی که دارم چه نامی دارد.نگرانی است یا یک چیز دیگر را نمی دانم.اصلا درست نمی توانم توضیحش دهم.حتی درک درستی از آن ندارم.مثل آدمی هستم که منتظر یک واقعه بد است.اما نمی داند این واقعه بد چیست.مثل ننوشتن مشق های دوران مدرسه شاید، شاید هم نه ،اصلا مثال مناسبی برایش ندارم.
قسمت دوم
نمی دانم چه طور شد که فهمیدم حس خشم چگونه است، یا چطور شد که فهمیدم حس ترس چیست،الان هم نمی دانم چطور شده است که این حسی که دارم را نامش را نمی دانم.اصلا مگر چند تا حس داریم.خشم و ترس و ناراحتی و خوشحالی وتلخی و شوری و ...نه این ها که اجزای حس چشایی هستند.
خشم، ترس ، ناراحتی ، خوشحالی ،درد،شرم ،بی کفایتی ،خیانت ، فاحشگی ،...من همه این حس ها را تجربه کرده ام .اما این احساسی که الان دارم و خیلی وقت های دیگر هم داشته ام حس بی نام و نشانی است.همین چند سال پیش بود ،چند سال نه ، دو سال قبل بود یا یک سال و نیم قبل ، زمانی که پسر یکسال و نیمه ام از روی تخت افتاد وسرش شکست، برای اولین بار در تاریخ سی و چند ساله زندگی ام احساس بی کفایتی کردم.احساس تلخی بود.اینکه به اندازه کافی مراقب نبودم ، واقعا باعث شده بود احساس کنم پدر بی کفایتی هستم.این حس را تا زمانی که بخیه های سر پسرم به پیشانی اش بود با خود داشتم.حتی اشک های پنهانی ام در زمانی که پیشانی او را بخیه می زدند، و او ضجه می زد، باعث نشد این احساس بی کفایتی ترکم کند.
ادامه دارد ...
شعر معاصر ترک
مفت و مجانی
شعری از اورحان ولی کانیک
ترجمه جلال خسرو شاهی
مفت و مجانی زندگی می کنیم ، مفت و مجانی
هوا مجانی ، ابر مجانی ،
چاله چوله مجانی ،
باران و گل و شل مجانی
بیرون اتومیبل ها
جلوی در سینما ها
ویترین مغازه ها
نان و پنیر نه ، اما
آب جوی مجانی
آزادی به قیمت سر
اسارت مجانی
مفت و مجانی زندگی می کنیم ، مفت و مجانی
انتخاب از کتاب "پشگامان شعر معاصر ترک " ترجمه جلال خسرو شاهی با همکاری رضا سید حسینی و عمران صلاحی انتشارات مروارید چاپ ۱۳۸۳
داستان کوتاه
|
تفاهم نوشته فریدمنشگر
|
مانند همه مواقع دعوا زبانِ بسته ، اخم ، کمی دندان غروچه و مشت گره کرده داری .
نگاهت می خواهد به من ثابت کند که من احمقم ، می خواهی زور بگویی اما زورت به من نمی رسد .
فکر می کنی که من تو را احمق می دانم پس بلند می گویی که « تو احمقی »
اما این گفتن تو را راضی نمی کند .
من عکس العمل نشان نمی دهم . می گویی « کار احمقانه ای است که سکوت کرده ای »
و می دانی کار احمقانه تری است اگر دوباره بخواهی مرا احمق خطاب کنی .
مستأصل هستی . دوست داری مرا به حماقت وادار کنی .
ممکن است خودت را زیر سؤال ببری . پس این حماقت را مرتکب نمی شوی .
مدام پا به زمین می کوبی و چشم غره می روی . انگار تهدید می کنی .
دچار حمله های عصبی شده ای و من برای آنکه کار به جای باریک نکشد بالاخره و مثل همیشه می پذیرم که احمق هستم و تو مرا احمق ترین آدمی که در احمقانه ترین شرایط دست به حماقت می زند خطاب می کنی و می گویی « احساس می کنم چقدر به هم شبیه هستیم »
و بعد تمام می شود و باز مانند همه مواقع آشتی، زبانِ شیرین ، لبخند، کمی برق چشم و دست گشاده داری.
دعوت از نویسندگان داستان های کوتاه و شاعران
مجله ادبی آنتن مطالب علاقمندان به همکاری را پس از بررسی منتشر می کند.مطالب خود را بعد از تایپ در برنامه ورد به نشانی baharsml@gmail.com ارسال نمایید.
مجله ادبی آنتن دو روز آخر هر هفته در وبلاگ فرایند منتشر می شود.
شماره های قبلی مجله ادبی آنتن
الان خسیسی. دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را. این جملهها
را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی، باید آدمش پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی
و باید بدانی که فردا
پی نوشت : علت درج چنین نوشته ای اینجا نیاز به توضیح ندارد ... این نوشته را مرضیه رسولی در
وبلاگش نوشته است ... من او را نمی شناسم ...قاعدتا او هم مرا نمی شناسد .
|
گابريل گارسيا ماركز نويسنده 73 ساله و چهره تابناك ادبيات آمريكاي لاتين و جهان به علت بيماري از زندگي اجتماعي كناره گرفت. او به سرطان غدد لنفاوي مبتلا شده است و به نظر مي رسد كه حالش مرتباً بدتر مي شود. ماركز يك نامه خداحافظي براي دوستانش نوشته كه حقيقتاً تكان دهنده است. گفتني است ماركز نويسنده رمان هايي چون «صد سال تنهايي»، «گزارش يك قتل» ، «از عشق و شياطين ديگر» ، «پاييز پدرسالار» و ... است كه در سال 1982 نيز برنده جايزه نوبل شد. |
|
|
اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي كرد كه من عروسكي كهنــه ام و تكه ي كوچكي زندگي به من ارزاني مي داشت. احتمالاً همه آنچه را كه به فكرم مي رسيد نمي گفتم، بلكه به همه چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم. مي ديدم. چون مي دانستم هر دقيقه كه چشممان را برهم مي گذاريم شصت ثانيه نور را از دست مي دهيم. ديگران صحبت مي كردند گوش مي دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه حظي كه نمي بردم!
دوختم و نه تنها جسمم كه روحم را عريان مي كردم.
روي ستارگان با رويايي ون گوكي شعري بنديتي (1) را نقاشي مي كردم. و صداي دلنشين سرات(2) ترانه عاشقانه اي بود كه به ماه هديه مي كردم. با اشك هايم گل هاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبر گهايشان در جانم بخلد. |
|
خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. به همه مردان و زنان مي قبولاندم كه محبوب من اند و در كمند عشق عشق زندگي مي كردم. به انسان ها نشان مي دادم كه چه در اشتباهند كه گمان مي برند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق باشند. و نمي دانند زماني پير مي شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند! مر گ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد.
كنند، بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجه اي است كه در دست دارند.
دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.
مي گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
|
من اگر می فهمیدم سایت tinypic چرا مسدود شده ... خوب می شد!!!!

با دست های خودم
خراش می اندازم بر قطعه ای که نامش " خود " است .
این تولد پر شکوهی است .
پی نوشت : مدرسه محوری به روش فرایند
وقتی قدر اونچه داری رو نمی دونی ... از دست می دیش... به همین سادگی!