تبليغاتX
فرایند

 

 

 

   پسرها:

 

 

یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد.

 

 وقتی حسش میاد که شب امتحانه...

 

 یه کم که درس  خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند

 

و به یه چیزی فکر می کنند !

 

بعد انگار که درس خوندند بلند میشند میرن

 

استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر

 

می کنند .                       

 

 

 وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق می زنند یه کم براندازش

 

می کنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش

 

می کنند میگند تا ساعت فلان این قدر می خونم تا ساعت فلان این قدر بعد

 

میرن استراحت کنند.

 

حین استراحت حسشون  تموم میشه؛ حال ندارند

 

برند بخونند، ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر

 

کتابشون.

 

 

هر چقدر که می خونند هیچی حالیشون نمیشه   

 

 چون جای دیگه فکر می کنند

 

(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن

 

 فکرشون میاد)

 

بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت؛ می بینند خیلی دیر شده.

 

دوباره میرند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد می گیرند

 

ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاشون بپرسند

 

 یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده.

 

خلاصه آخرش نمی رسند کتاب را تموم کنند

 

 فردا میرند می بینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا

 

حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه

 

 اونایی هم که خونده بودند یادشون میره .

 

 

 

به همین سادگی!!!

 

 

 

 

 

و اما  دخترها: 

 

 

بعضی از اونا واقاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه

 

سرشونو از رو کتاب بر نمی دارند. عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند

 

که بعداً بخونند.

 

 بعضی هاشون هم که مثلاً درس می خونند؛ کتاب جلوشونه، چشمشون

 

هم روی کتابه، ولی حواسشون یه جای دیگس...

 

یه عده ای هم هستند که به بهونه

 این که مشکل دارن؛                 

 

 

 زنگ می زنند خونه ی دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته

 

 حدود یک ساعت و اندی به

 

طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه ی کلثوم ننه تعریف می

 

کنند.

 

 

                                                                     منبع : صدای معلم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط بابک اسماعیلی |