دل ما به دور رویت ز چمن فراغ داردسر ما فرونیاید به کمان ابروی کسز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دمبه چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لالهشب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدنمن و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییمسزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریمسر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ داردکه درون گوشه گیران ز جهان فراغ داردتو سیاه کم بها بین که چه در دماغ داردبه ندیم شاه ماند که به کف ایاغ داردمگر آن که شمع رویت به رهم چراغ داردکه بسوختیم و از ما بت ما فراغ داردطرب آشیان بلبل بنگر که زاغ داردکه نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط بابک اسماعیلی
|