X
تبلیغات
فرایند


دفتر شعر : دارم ماه مي شوم ... آبله  رو 


                                             

بابك اسماعيلي 

لينك دانلود نسخه ي پي دي اف : اينجا كليك كنيد 



زندگي روي كاناپه 

بابك اسماعيلي 

لينك دانلود نسخه ي پي دي اف :  اينجا كليك كنيد 




دفتر شعر بانوي رنگين كمان        

                 


براي مطالعه ي آنلاين اينجا :  دفتر شعر بانوی رنگین کمان   كليك كنيد 





رمان از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را     


                                                 

بابك اسماعيلي 

لينك  دانلود نسخه ي پي دي اف :  اينجا كليك  كنيد 


منبع : 

http://babakesmaeily.blogfa.com/post-50.aspx


برچسب‌ها: دانلود كتاب هاي الكترونيكي, بابك اسماعيلي, دفتر شعر دارم ماه مي شوم, آبله رو, زندگي روي كاناپه
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 6 بعد از ظهر توسط نویسنده |


گزارش يك آدم ربايي را در پاورقي روزنامه ي كيهان خواندم . 
كيهان مي خريدم براي خواندن اين پاورقي . 
به خاطر بيماري پدرم و توصيه پزشك، تهران ِ آلوده را ترك كرده بوديم. 
بچه محل هاي جديد چنگي به دل نمي زدند. زبان هم را نمي فهميديم. 
چند بار سعي كردم اما تجربه هاي متفاوتي داشتيم و پيشينه ي خيلي متفاوت تر. 
فوتبال هم نبود. 
نوجوان كه بودم وارد هر محله ي جديد كه مي شدم فوتبال مي شد زبان مشترك. 
و بعد بهانه ي دوستي ها. 
در اين محله ي جديد حتي فوتبال هم نبود. 
خواهرها و برادرم كوچك تر ازآن بودند كه موضوع مشتركي داشته باشيم.
تنها دلخوشي ام شد روزنامه خواندن.

به نظرم هجده يا بيست ساله بودم. 

هر روز هم اطلاعات مي خريدم هم كيهان. 
پدرم مي گفت : پسر خبر همه ي روزنامه ها يكي است چرا تو دو تا مي خري ؟ 
من اما معمولا اخبار نمي خواندم. 

تنهايي هايم را در بين كلمات سپري مي كردم.

خودش هم تا ته روزنامه ها را در نمي آورد ول نمي كرد.

مدتها بعد در يكي از نمايشگاه هاي بين المللي تهران، صد سال تنهايي را خريدم. 
از صد سال تنهايي دو سه نسخه خريدم. يكي براي كتابخانه ي خودم، يكي براي كتاب خانه ي بهار.
مي دانستم يك جلد را هم براي دزدهاي كتابخانه ام بايد بخرم !

مدام اين خوزه آركاديو را با آن خوزه اشتباه مي گرفتم. بر مي گشتم ابتداي كتاب و از صحنه ي ايستادن سرهنگ جلوي جوخه ي اعدام شروع به خواندن مي كردم. 

چند سال بعد كه صد سال تنهايي را براي پدرم بردم تا او هم بخواند، به من زنگ زد و گفت : 

پسر اين چه كتابي بود ؟ 
گفتم چطور مگه بابا !
گفت ده بار خوزه‌ها رو با هم قاطي كردم و مجبور شدم برگردم اول كتاب ...
و من خنديدم ! 

مدتها در دهكده ي ماكاندو زندگي كردم. با كولي ها مي رقصيدم هر وقت آنها از دهكده رد مي شدند. 

آخرين بار، يك روز من و پروانه و محمد با هم رفته بوديم دربند. 
سه شنبه بود. سه شنبه ها مال خودم بودم . نه سر كار مي رفتم و نه خانه مي ماندم. 
پنج شنبه جمعه ها دربند شلوغ بود. چند بار كه پنج شنبه يا جمعه مي رفتم بالا بايد با ده ها نفر سلام و عليك و احوالپرسي مي‌كردم. 
يك روز در هفته مي خواستم از شلوغي دور باشم. 
رها از همه ي قيد و بندها. دور از آدم ها.

شنيده بودم كه دلبركان غمگين من در ايران رفته در فهرست كتاب هاي ممنوع شده. 

بالاي كوه ، پسري جوان بساط كتاب پهن مي كرد. 
اين بار هم دوتا خريدم. 
براي خودم و بهار. 
وقتي ازدربند برگشتيم ، اول پروانه را رساندم، بعد محمد را ، بعد كنار پارك طرشت توقف كردم . 
از مغازه ي كوچك كنار امام زاده اي كه در پارك طرشت بود يك ليوان چاي خريدم .
داخل ماشين نشستم و كتاب را خواندم. 
من و زني كه آن روزها همسرم بود و در چند خانه آنطرف تر از پارك روي كاناپه اي پر از رنگ هاي گرم پشت به كتابخانه، نشسته بود هيچ دركي از هم نداشتيم. 
من خودم واين صد سال تنهايي را با كتابها پر مي كردم.

به زودي روي صندلي هاي يك پارك، با يك سيگار برگ لاي انگشتانم، براي بهنيا كه هنوز انگشت كوچك من در مشت او جا نمي شود درباره ي يكي از بهترين دوستان مشتركمان كه صد سال تنهايي مرا پركرده است حرف مي زنم. 

تنهايي هاي بهنيا را هم او و امثال او پر خواهند كرد.

از مردي كه زنده بود تا روايت كند. 
از بزرگترين كلمبيايي همه ي تاريخ .


بابك اسماعيلي 

نوزدهم آپريل 2014 



برچسب‌ها: گابريل گارسيا ماركز
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 4 بعد از ظهر توسط نویسنده |


دعا مي كنم 

سال جديد براي همه مان ساعت به ساعت كاميابي به همراه داشته باشد و حس خوب خوشحالي و خوشبختي 
آرزو مي كنم دور و برمان پر از عشق باشد 
و دوستي هايمان با اطرافيان پايدار شود 
دعا مي كنم 
رويمان به دريچه هاي نور باشد و از تاريكي، با دوري از خشم و نفرت 
و نخوت و حسادت و ترس و تنبلي و انتقام و افسردگي و قضاوت فاصله بگيريم 

امسال هم مهمترين جمله اي كه من در اولين روز سال نو در دفتر يادداشت هاي روزانه ام خواهم نوشت اين جمله است : 

بابك فقط خوبي ها رو ببين ! 




پي نوشت : 

دانلود آزادنه ي نشريه خرمگس 

روي لينك كليك كنيد و مطالعه كنيد . ميتوانيد از نزديك ترين كافي نت بخواهيد نسخه ي كاغذي اين نشريه را برايتان فراهم كند تا نسخه ي كاغذي را مطالعه كنيد. 

http://www.falsafeh.com/kharmagas2/kharmagas_No2.pdf



برچسب‌ها: نوروز نود و سه, نشريه ي خرمگس
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 10 بعد از ظهر توسط نویسنده |



پانزدهم

آرامش عمیقی دارم بانوی رنگین کمان
آرامشی از جنس بی دغدغگی
من حیرانم
حیران این همه شکوه
از با تو بودن
در کنارت بودن
در هوای تو قدم زدن
در اتاق رنگین کمان محو تو شدن
ترکیب رنگ ها
و تصویرگری های تو
دیوانه همرنگی شال آبی رنگ روی سرت
با کفش هایت 
وقتی نشسته ای
و رنگ ها را با هم ترکیب می کنی
من حیران
مروارید های درخشان صورتت 
هستم
و بعد از 
درخشش الماس گونِ
این ساحل چشمگیر
دوست دارم 
غواص باشم
بانوی رنگین کمان 
زبان کم آورده ام
"پیش از اینکه به این درد مبتلا شوم
نمی دانستم ترانه ها این همه زیبایند
و کلمات این همه نارسا " 1
تو با واژگانی بی نظر
با من حرف می زنی
یک نقاش
که این همه واژه
برای بیان دارد
چرا شاعر نیست 
نمی دانم !
بانوی رنگین کمان
تو چیزی به من اضافه کرده ای
که می خواهم
توانایی ام را برای بیانش
محک بزنم
در این برهوت بی گفتگویی
چشمه زلال هستی
در وسط بیابان 
یک گل اطلسی 
تا کی دوام می آوری بانو
این حصارهای ذهنی
که در ذهن من و تو
درست کرده اند بانو
برای زخمی کردن
ذهن من و توست 
برای اینکه 
عاشق نشویم
عاشق نباشیم
وقتی 
خیر جایی نباشد
شر جای آن را می گیرد
بانو
وقتی عشق نباشد
نفرت 
جایش را پر می کند
آنها خواسته اند بانو
که من و تو ما نشویم
به همین سادگی
" هر کسی قطره ی خردی است در این رود عظیم
که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت است " 2
اعتقاد یعنی چه ؟
زندگی
یعنی
من و تو
درهم
جاری بشویم
و آنها
از همین می ترسند بانو
برای اینکه ما را چپاول کنند بانو
تنها راهشان 
اینست که
هر کدام 
جدا جدا 
در دام
اندازند
تمام اعتقاد
و آنچه فرهنگ نا میده ای بانو
سعی آنهاست برای خالی کردنِ جیب تو ومن
بانو
دعای هر روز و شبم شده که
خدایا چشم و گوشمان را باز کن
حقیقت ما را به ما نشان بده 
نگذار که گمراه بمانیم
بانو
پرودگار من 
در دامنش عشق می روید
نه منع
پرودگار مرا برداشته اند
و جایش بت نشانده اند
بانو
" بتی چون برآرد مهمات کس
که نتواند از خود براندن مگس " 3

پی نوشت:
1-اورحان ولی کانیک / 2- احمد شاملو / 3- سعدی شیرازی

شعر غواص دریای رنگین کمان
بابک اسماعیلی






برچسب‌ها: دفترشعر بانوي رنگين كمان, بابك اسماعيلي, شعر غواص دریای رنگین کمان
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 11 بعد از ظهر توسط نویسنده |

مطالب قدیمی‌تر