بيرون مغازه باران مي بارد، اما اين تو خبري نيست؛ از آن روزهاي خلوت است. آن بيرون ماشينها عجله دارند، بيشتر از رانندگانشان؛ گاز مي دهند، بوق مي زنند، فحش مي دهند... دارم حكومت نظامي كامو را مي خوانم. در جايي يكي از شخصيتها از زماني صحبت مي كند همه با هم حرف مي زنند، به يك زبان، ولي كسي حرف ديگري را نمي فهمد! مثل من و تو، ما، شما، ايشان كه هيچكدام حرف هم را نمي فهميم؛ فقط داد مي زنيم، بوق مي زنيم، فحش... اينجا مثل كاديكس*، طاعون نيامده، ما هم طاعونزده نيستسم؛ ولي ديگر حرف هم را نمي فهميم. انگار هر كدام از سياره اي آمده ايم. من تو را نمي شنوم، تو او را نمي بيني، آنها ما را نمي فهمند، ما آنها را دوست نداريم... يكي نيست بپرسد چرا؛ بپرسد هم البته كسي نمي داند، نه من، نه تو – شرط مي بندم – و نه هيچكس ديگر. مي دانستيم كه وضعمان اين نبود!
دقيقه اي از مغازه بيرون مي روم تا هوايي بخورم. هواي بيرون – اِي – سرد است، و خيس. خطوط مورب باران نور چراغ ماشينها را هاشور مي زند... اَه، دوباره نه! باز هم سقف يك اتوبوس زير پل كريمخان گير كرد. ديروز هم خاوري كه مي خواست زير پل گيشا دور بزند به همين سرنوشت دچار شده بود و چند روز پيش اتوبوسي همينجا و چند هفته پيش وانتي و ... اشتباه پشت اشتباه. مدام اشتباهات هم را تكرار مي كنيم. و در اين مورد رقابت سنگيني با هم داريم. در اين يك مورد هيچ كدام از هم كم نمي آوريم؛ تكرار اشتباهات همديگر؛ پاي تو به سنگ گير مي كند، زمين مي خوري، زانوي شلوارت – كه تازه ديروز سه برابر قيمت از جردن يا وليعصر خريده بودي – پاره مي شود، دستت خراش بر مي دارد... پشت سرت، منم. همان پايم به همان سنگ گير مي كند، زمين مي خورم، زانوي شلوارم... ديگران هم پشت سر من منتظر نوبتشانند تا زمين بخورند! منها و توها و اوهاي بسيار... رقابت جالبي است مسابقه احمقانه اشتباه كردن!
هميشه گفته شده و شنيده شده و از آن گوش در شده، تأكيد شده بر اهميت استفاده از تجربه هاي خود و ديگران. نصيحتهاي بزرگترها، ضرب المثلها، حكايتها و داستانها پر ازست از اين گفته ها و نشنيده ها. ولي هميشه تعداد عبرت گيرندگان از عبرتها كمتر بوده است. حالا تجربيات ديگران پيشكش، از تجربه شخصي خودمان هم درس نمي گيريم. اصلاً مشاهده گران خوبي نيستيم؛ مي بينيم و نمي بينيم. مي بينيم، ولي با چشمان بسته؛ Eyes wide shut. صد بار و هزار بار از يك مسير مي رويم، گم مي شويم،گريه مي كنيم و مادرمان را صدا مي زنيم. باز بار هزارويكم همان مسير، همان گم شدن و همان گريه و صدازدن مادر...
چرا نمي فهمي؟! به خدا ديگر بس است؛ چشمانت را باز كن، نمي بيني عينك بزن! گوشت را باز كن، نمي شنوي سمعك بگذار! اين همه زمين خوردي،بسّت نبود؟؟ اين همه نديدي، جا ماندي،جا گذاشتي، جايت گذاشتند... بس نبود؟؟ نه خودت را ديدي،نه من را؛ نه حتي چاله چوله هاي راه را. باز هم مي روي و زمين مي خوري و به چاه ميفتي... باز هم گم مي شوي و گريه مي كني؛ نه! مادرت اينجا نيست؛ او خودش هم گم شده و گريه مي كند و مادربزرگت را صدا مي زند...! خسته شدم، زبانم مو درآورد بس كه گفتم... چي؟ دارم زياد حرف مي زنم؟ دهانم را ببنندم؟! مي بندم! در خانه اگر كس است... نه! نيست!
* شهري كه نمايشنامه طاعون آلبر كامو در آن اتفاق مي افتد.
مجله ادبی اینترنتی آنتن

شماره چهارم پنجشنبه و جمعه ۷ و ۸ آبان ۱۳۸۸
با این عناوین
از مدایح باصله تا مدایح بی صله
شعر معاصر ایران
معرفی کتاب
داستان کوتاه
کافی شاپ نوشت
شعر معاصر ترک
دعوت تحریریه آنتن از نویسندگان شعر و داستان کوتاه
از مدایح با صله تا مدایح بی صله
خواجه شمس الدین حافظ شیرازی
|
|
|
|
احمد شاملو
از دفتر باغ آینه
شب
با گلوی خونین
خوانده است
دیرگاه.
دریا
نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.
شعر معاصرایران
شعری از بهار اسماعیلی
به افسون کدام لای لای است
که
تمام نمی شود
این خواب!
دست بردار از این گرگ و میش
سپیده مات می شود
خورشید اگر
به آرزویی بالا نیاید.
۹ مهر ۱۳۸۶
شعری از پژمان گلچین
آیدا و پنجره و تنهای من
کنج این همه خاک و
خل و صحرا چه می کنی ؟
که گاه و کسی
به داد می زند فریاد
زکی که لامحالات و این چنین حاشا
انتخاب از کتاب مجموعه شعر و قصه مارناگ پژمان گلچین انتشارات گل آفتاب مشهد چاپ ۱۳۸۰
کافی شاپ نوشت
نوشته بابک اسماعیلی
قسمت اول
احساس می کنم فشار اتمسفر در مغزم،بیشتر از فشار اتمسفر در روی زمین شده است.سنگینی زیادی حس می کنم. همه اش هم در مغزم است.همه فشار به مغزم می آید.مثل آنوقت هایی که به مدرسه دیر می رسیدم یا مثل زمان هایی که سرکار دیر می رسیدم.مثل وقت هایی که با زنم قرار داشتم و دیر می رسیدم.نمی دانم این آیا ترس از توبیخ شدن است یا ناتوانی من در مواجهه با مشکلاتی از این دست،در کل وضعیت مزخرفی است،همه این مزخرفات ذهنی است ، موضوعات انتزاعی که امروز هستند و فردا دیگر وجود ندارند.من هنوز یاد نگرفته ام بگویم "به درَک" .افکارم دایم هجوم می آورند،افکار پریشانِ صدتا یک غاز،هجوم چنین افکاری معمولا باعث می شود من نفهمم اصلا برای چه این همه حالم بد است.این طور موقع ها می چسبم به زمین.پاهایم قفل می کند.حتی راه هم نمی توانم بروم.آرام آرام کمرم هم درد می گیرد.به نظرم رگ سیاتیک است.شاید هم نباشد.من هیچ وقت فیزیولوژی نخواندم و هیچ وقت هم انگیزه ای برای خواندنش نداشتم.برعکسِ فلسفه.حتی عطش خواندن منطق در من همیشه بیشتر از خواندن فیزیولوژی بوده است.این هم از آن مواردی است که دلیلش را نفهمیدم.هیچ وقت در مدرسه آرزو نداشتم دکتر شوم.حتی مهندسی هم خیلی ترغیبم نمی کرد.تمام سالهای طولانی دانشگاه هم از مهندسی خواندن چیزی درک نکردم.حتی پُزش هم برایم راضی کننده نبود.من نمی دانم چرا نگرانم.یعنی اصلا نمی دانم این حسی که دارم چه نامی دارد.نگرانی است یا یک چیز دیگر را نمی دانم.اصلا درست نمی توانم توضیحش دهم.حتی درک درستی از آن ندارم.مثل آدمی هستم که منتظر یک واقعه بد است.اما نمی داند این واقعه بد چیست.مثل ننوشتن مشق های دوران مدرسه شاید، شاید هم نه ،اصلا مثال مناسبی برایش ندارم.
قسمت دوم
نمی دانم چه طور شد که فهمیدم حس خشم چگونه است، یا چطور شد که فهمیدم حس ترس چیست،الان هم نمی دانم چطور شده است که این حسی که دارم را نامش را نمی دانم.اصلا مگر چند تا حس داریم.خشم و ترس و ناراحتی و خوشحالی وتلخی و شوری و ...نه این ها که اجزای حس چشایی هستند.
خشم، ترس ، ناراحتی ، خوشحالی ،درد،شرم ،بی کفایتی ،خیانت ، فاحشگی ،...من همه این حس ها را تجربه کرده ام .اما این احساسی که الان دارم و خیلی وقت های دیگر هم داشته ام حس بی نام و نشانی است.همین چند سال پیش بود ،چند سال نه ، دو سال قبل بود یا یک سال و نیم قبل ، زمانی که پسر یکسال و نیمه ام از روی تخت افتاد وسرش شکست، برای اولین بار در تاریخ سی و چند ساله زندگی ام احساس بی کفایتی کردم.احساس تلخی بود.اینکه به اندازه کافی مراقب نبودم ، واقعا باعث شده بود احساس کنم پدر بی کفایتی هستم.این حس را تا زمانی که بخیه های سر پسرم به پیشانی اش بود با خود داشتم.حتی اشک های پنهانی ام در زمانی که پیشانی او را بخیه می زدند، و او ضجه می زد، باعث نشد این احساس بی کفایتی ترکم کند.
ادامه دارد ...
شعر معاصر ترک
مفت و مجانی
شعری از اورحان ولی کانیک
ترجمه جلال خسرو شاهی
مفت و مجانی زندگی می کنیم ، مفت و مجانی
هوا مجانی ، ابر مجانی ،
چاله چوله مجانی ،
باران و گل و شل مجانی
بیرون اتومیبل ها
جلوی در سینما ها
ویترین مغازه ها
نان و پنیر نه ، اما
آب جوی مجانی
آزادی به قیمت سر
اسارت مجانی
مفت و مجانی زندگی می کنیم ، مفت و مجانی
انتخاب از کتاب "پشگامان شعر معاصر ترک " ترجمه جلال خسرو شاهی با همکاری رضا سید حسینی و عمران صلاحی انتشارات مروارید چاپ ۱۳۸۳
داستان کوتاه
|
تفاهم نوشته فریدمنشگر
|
مانند همه مواقع دعوا زبانِ بسته ، اخم ، کمی دندان غروچه و مشت گره کرده داری .
نگاهت می خواهد به من ثابت کند که من احمقم ، می خواهی زور بگویی اما زورت به من نمی رسد .
فکر می کنی که من تو را احمق می دانم پس بلند می گویی که « تو احمقی »
اما این گفتن تو را راضی نمی کند .
من عکس العمل نشان نمی دهم . می گویی « کار احمقانه ای است که سکوت کرده ای »
و می دانی کار احمقانه تری است اگر دوباره بخواهی مرا احمق خطاب کنی .
مستأصل هستی . دوست داری مرا به حماقت وادار کنی .
ممکن است خودت را زیر سؤال ببری . پس این حماقت را مرتکب نمی شوی .
مدام پا به زمین می کوبی و چشم غره می روی . انگار تهدید می کنی .
دچار حمله های عصبی شده ای و من برای آنکه کار به جای باریک نکشد بالاخره و مثل همیشه می پذیرم که احمق هستم و تو مرا احمق ترین آدمی که در احمقانه ترین شرایط دست به حماقت می زند خطاب می کنی و می گویی « احساس می کنم چقدر به هم شبیه هستیم »
و بعد تمام می شود و باز مانند همه مواقع آشتی، زبانِ شیرین ، لبخند، کمی برق چشم و دست گشاده داری.
دعوت از نویسندگان داستان های کوتاه و شاعران
مجله ادبی آنتن مطالب علاقمندان به همکاری را پس از بررسی منتشر می کند.مطالب خود را بعد از تایپ در برنامه ورد به نشانی baharsml@gmail.com ارسال نمایید.
مجله ادبی آنتن دو روز آخر هر هفته در وبلاگ فرایند منتشر می شود.
شماره های قبلی مجله ادبی آنتن
پس از همايش ترويج علم كه اسفند ماه گذشته توسط اتحاديه انجمن هاي علمي دانشجويي كتابداري و اطلاع رساني ايران (ادكا) برگزار شد، كتابداران به بحث ترويج علم گرايش زيادي پيدا كرده اند. هرچند سال ها قبل تر توران ميرهادي، نوش آفرين انصاري و عباس حري از اعضاي هيئت مديره انجمن ترويج علم ايران بوده اند و نقش كتابداران در ترويج علم از سال ها پيش مطرح بوده است. اما در يك سال اخير نشست ها و سخنراني هاي بيشتري در حوزه كتابداري و اطلاع رساني در باب ترويج علم برگزار و محمد حسن زاده هيئت علمي كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه تربيت مدرس به عنوان رئيس گروه ترويج علم مركز تحقيقات سياست علمي كشور انتخاب شده است.
انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران چهارشنبه هفته جاري قرار است همايشي با عنواني هيجان انگيز برگزار كند. سخنرانان اين همايش دكتر مهدي بهزاد عضو هيات علمي دانشگاه شهيد بهشتي رييس اسبق انجمن رياضي ايران و زهرا گويا عضو هيات علمي دانشگاه شهيد بهشتي و سردبير نشريه رشد آموزش رياضي خواهند بود. افسانه پادشاهان و رياضيدان عنوان سخنراني دكتر بهزاد است. همكاري مركز تحقيقات سياست علمي كشور، انجمن ترويج علم ايران و سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران با انجمن كتابداري و اطلاع رساني ايران در برگزاري اين همايش كنجكاوم مي كند كه بدانم براي ترويج علم رياضي در ايران چه تمهيداتي پيش رو است.
ز مان: چهارشنبه 6 آبان 1388 - ساعت 14 - 18
مكان : تهران - بزرگراه حقاني (محور غرب به شرق) - بعد از ايستگاه مترو ميرداماد - بلوار كتابخانه ملي - سازمان اسناد و كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران
شركت در اين همايش براي عموم آزاد است