الان خسیسی. دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را. این جملهها
را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی، باید آدمش پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی
و باید بدانی که فردا
پی نوشت : علت درج چنین نوشته ای اینجا نیاز به توضیح ندارد ... این نوشته را مرضیه رسولی در
وبلاگش نوشته است ... من او را نمی شناسم ...قاعدتا او هم مرا نمی شناسد .
|
گابريل گارسيا ماركز نويسنده 73 ساله و چهره تابناك ادبيات آمريكاي لاتين و جهان به علت بيماري از زندگي اجتماعي كناره گرفت. او به سرطان غدد لنفاوي مبتلا شده است و به نظر مي رسد كه حالش مرتباً بدتر مي شود. ماركز يك نامه خداحافظي براي دوستانش نوشته كه حقيقتاً تكان دهنده است. گفتني است ماركز نويسنده رمان هايي چون «صد سال تنهايي»، «گزارش يك قتل» ، «از عشق و شياطين ديگر» ، «پاييز پدرسالار» و ... است كه در سال 1982 نيز برنده جايزه نوبل شد. |
|
|
اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي كرد كه من عروسكي كهنــه ام و تكه ي كوچكي زندگي به من ارزاني مي داشت. احتمالاً همه آنچه را كه به فكرم مي رسيد نمي گفتم، بلكه به همه چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم. مي ديدم. چون مي دانستم هر دقيقه كه چشممان را برهم مي گذاريم شصت ثانيه نور را از دست مي دهيم. ديگران صحبت مي كردند گوش مي دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه حظي كه نمي بردم!
دوختم و نه تنها جسمم كه روحم را عريان مي كردم.
روي ستارگان با رويايي ون گوكي شعري بنديتي (1) را نقاشي مي كردم. و صداي دلنشين سرات(2) ترانه عاشقانه اي بود كه به ماه هديه مي كردم. با اشك هايم گل هاي سرخ را آبياري مي كردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبر گهايشان در جانم بخلد. |
|
خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم. به همه مردان و زنان مي قبولاندم كه محبوب من اند و در كمند عشق عشق زندگي مي كردم. به انسان ها نشان مي دادم كه چه در اشتباهند كه گمان مي برند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق باشند. و نمي دانند زماني پير مي شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند! مر گ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد.
كنند، بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجه اي است كه در دست دارند.
دام مي اندازد. دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.
مي گذارم. بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
|
من اگر می فهمیدم سایت tinypic چرا مسدود شده ... خوب می شد!!!!

با دست های خودم
خراش می اندازم بر قطعه ای که نامش " خود " است .
این تولد پر شکوهی است .
پی نوشت : مدرسه محوری به روش فرایند
وقتی قدر اونچه داری رو نمی دونی ... از دست می دیش... به همین سادگی!
یکی از خوشبختی های سال جدید من اینه که GEM هر روز فیلم نشون میده ...
من همیشه در حال انجام دادن کارهایی ام که از عهده شون بر نمی آم...
پایبند نبودن به اهداف مشترک
مثه هر شب با یکی بودن های روس پ ی های اسکندریه است !
هنوز هم از خواندنت مشعوفم ...
کاش می نوشتی !
! Still delighted of your written... wish you wrote
..........
اینجا و در این ثانیه
روزگار می چرخد ... چرخ روزگار می چرخد ...
من در یک حرکت وضعی چرخ می زنم و
روز گار در یک حرکت انتقالی
خسوف رخ می دهد ...کسوف رخ می دهد ....
یک ستاره دنباله دار که از این حوالی رد می شد ...
به من اصابت کرده است ...
تاپ ...تاپ
دنباله اش همچنان دارد به من اصابت می کند ...
... بالاخره دوستان رضایت دادند به حاکم شدن تعقل ...
این شهرزاد هم ما رو دیوونه ی خودش کرده ...
منظورم شهرزاد قصه گوست !
امروز کله سحر حسن عرفانیان زنگ زده به من و با صدایی شبیه سوفیا لورن ، بعد از تبریک عید
چند تا فحش آبدار به رسم دوران قدیم نثارم کرده و میگه " این جریان عاشقی چیه که تو وبلاگت
نوشتی" ... بعد میگه : "چی شده نکنه حالت خوب نیست !" و بعد اضافه کرده که " عارف شدی !!!"
خب ... تجربه نشون داده وقتی رفیقی که ۲۳ ساله میشناسیش با خوندن پست قبلی فرایند
می گه " تو قاطی کردی " باید نتیجه گرفت که دیگران از این بدتر می گن !!!
به همین جهت عرض می کنم که این جریان عاشقی ما، کار یک شب دو شب نیست ... ماجرای این
عاشقی از مدتها ... یعنی از بیش از سه دهه قبل آب می خورد ...
از اولین بار که در ۵ سالگی ،ما ـ یعنی من ـ فکر کردیم که عاشق شده ایم تا الان که تعداد دفعاتی
که فکر کردیم عاشق شده ایم بیش از ۵ هزار بار شده است ... هنوز نفهمیده ایم این عشق یعنی
چه ؟ ... با هشدار رفیق سالهای مدرسه ... بهتر دیدیم که از عشق دم نزنیم تا هنوز نمی دانیم
چیست ...
لذا من اینجا با واژه ها هوس بازی می کنم ...
شاید عشقی رخ دهد ...
امروز یکی روی دیوار فیس بوک نوشته بود " آقای شمس لطفا شمس بمان تا من مولوی
شوم " ...