مديريت آموزشي به سبك ايراني -  بيست ونهم

نويسنده : بابك اسماعيلي 

 

 

هيچ كداممان نمي دانستيم چنان لشكر انبوهي را شكل داده ايم. آن روز اگر به جاي حركت به سمت ميدان آزادي به سمت صدا و سيما رفته بوديم الان ايران وضعيت ديگري داشت :

وضعيتي كه حاصل اراده ي مردم بود. نه فريب  كاري هاي عده اي كه  قدرت و رسانه ها را در انحصار گرفته اند. 

نسل من و ما بي تجربه بود. 

دور تا دور ميدان آزادي همه به هم مي گفتند خب الان چي كار كنيم! 

چند نفري مي گفتند:

- اشتباه كرديم. بايد مي رفتيم صدا و سيما رو مي گرفتيم. 

ساعت ها راه رفته بوديم. خستگي رمقي براي هيچ كس نگذاشته بود. 

وقتي نيروهاي بسيجي تير اندازي را از بالاي پشت بام يكي از پايگاه هاي بسيج در يكي از  كوچه هاي منتهي به ميدان آزادي شروع كردند مردمِ بهت زده،  آواز مرگ شقايق ها را مي خواندند: 

نترسيد نترسيد ما همه با هم هستيم ! 

كشته ها يكي يكي از كوچه اي كه از پشت بامش شليك مي شد روي دست ها بيرون مي آمد.

هوا رو به تاريكي مي رفت. 

چاره اي جز پراكنده شدن نبود. 

شايد آن روز نبايد ميدان آزادي را ترك مي كرديم.  

                                                                 *****

من مدتي قبل خشونت را تجربه كرده بودم. خشونتي كه صرفا به دليل ناتواني طرفين در گفتگو  كردن ايجاد شده بود. تقريبا در وسط يك نبرد شخصي با عواملي از حكومت قرار داشتم و  زندگي مرا پرتاب كرده بود در يك نبرد اجتماعي بزرگتر با همان ها. خودم را فراموش كردم. 

تنها راه براي اينكه بفهمم در ساير شهرها چه خبر است رفتن سراغ اينترنت بود. همه ي خبرها مختص تهران بود. تبريز اصفهان مشهد شيراز هيچ صدايي از هيچ شهري بلند نمي شد. 

در تهران يك جنگ تمام عيار خياباني وجود داشت اما در ساير شهرها آرامش برقرار بود.

اعتراف مي كنم اهميت تهران را هيچ وقت اين گونه درك نكرده بودم. 

سر همه ي كوچه هاي پايتخت سنگر بود. زن ها و دختر ها ، مردها و پسرها. آنها آمده بودند راي هايشان را پس بگيرند. در يك نبرد خياباني هر روزه.

زن ها به مانتو و روسري مجهز بودند و پسرها و مردها به تيشرت و كتاني !

بسيجي ها به چفيه باتوم قمه و نيروهاي رسمي نظامي به همه نوع تجهيزات. 

تهرانِ سربلند تنها شهر ايران بود كه ايستاده بود. 

در يكي از آن روزها بود كه من با يك استاد معنوي آشنا شدم. 

                                                                 *****

استاد معنوي تنها كسي بود كه من خط اول داستان زندگي ام را كه برايش فاش كردم تا آخر را فهميد.

او نامه هايي كه برايش ايميل مي كردم را مي خواند و هميشه در يك پاراگراف يا يك خط جوابهايي مي نوشت كه  بخشي از تاريكي كه دور من را گرفته بود ترك مي خورد. 

يكي از تكان دهنده ترين پيام هايي كه براي من فرستاده بود اين بود : 

-  بر اساس خشم و نفرت و ترس و تنيلي و غرور و قضاوت و انتقام و افسردگي و حسادت تصميم نگيريم و عمل نكنيم. 
هر جا ديدي بر اساس اينها داري عمل مي كني يا تصميم مي گيري راه را عوض كن و مسير ديگري برو. 
وقتي به گذشته نگاه كني خواهي ديد كه هركاري را كه بر اساس اين احساس ها جلو برده اي خراب شده است. 
اگر قصد انجام كاري از ريشه خراب باشد آن كار خراب مي شود.

استاد معنوي من درست تشخيص داده بود. من يك خشم فروخورده داشتم كه بر اثر مرور زمان به نفرت تبديل شده بود. ميل انتقام در من شديد بود. در مورد بقيه ي موارد مطمئن نبودم. 

 

ابن سينا مي گويد عقل اول محل صدور است. عقل دوم را آفريده است. عقل دوم عقل سوم را آفريده است.

تا عقل دهم. عقل دهم مسئول رتق و  فتق امور مربوط به  انسان و طبيعت است. به  گفته ي ابن سينا عقل دهم همان است كه در دين به آن مي گويند جبرائيل. جبراييل يك فرشته است. 

 

من يك بار به استاد معنوي  گفتم عقل دهم او را براي مواظبت از من آفريده است. و از آن به بعد اسم او را گذاشتم عقل يازدهم.

 عقل يازدهم يكي از فرشته هاي نجات من شد. 

 

 


برچسب‌ها: مديريت آموزشي به سبك ايراني, بابك اسماعيلي
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرايند |

 

 

مديريت آموزشي به سبك ايراني -  بيست و هشت

نويسنده : بابك اسماعيلي 

 

 

بين كارگاه داستان نويسي نيم ساعتي  وقت استراحت بود. من با يك ليوان چاي كنار حوض بزرگ پارك قيطريه نشسته بودم كه صدايي آشنا شنيدم :

- سلام.شما اينجا چي كار ميكني ؟

به سمت صدا برگشتم. بعد از مدتها يك چهره ي آشنا ديدم .

- سلام. خوبي ؟ 

- ممنون.

- امروز تو فرهنگسرا نمايشگاه نقاشي بود من با دوستام اومدم اينجا. از دور شما رو ديدم با خودم گفتم اشتباه مي كني. اما همين طوري هي نگاه كردم تا فهميدم خودتي. 

- خوبي ؟ 

- خوبم . 

- كجايي چي كار مي كني ؟ 

- همين دور و برهام. در اصل هيچ كاري نمي كنم. 

- من هفته ي بعد ميام اينجام. مي خوام نمايشگاه بذارم. بايد با مدير فرهنگسرا حرف بزنم. الان نمي خوام كسي من رو با شما ببينه. هفته ي ديگه همين ساعت همين جا. حتما بيا. من بايد زود برم. 

 

*****

 چنين ديداري و چنين گفتگويي برايم اهميت نداشت.

مدتها بود سعي مي كردم ديده نشوم. ارتباطم را با تمام كساني كه مي شناختم قطع كرده بودم. سال ها قبل بهترين اطرافيان من يهوداي اسخريوطي بود و  پترس.  بعضي ها مرا به چند سكه فروخته بودند و بعضي ها دچار سكوت بودند. 

من همه را طلاق داده بودم. 

در هيچ جمع و گروهي نمي رفتم. چنين ملاقات هايي برايم عذاب آور بود. خاطرات گذشته تداعي مي شد. با اين حال هفته ي بعد به همان دليل قبلي با يك ليوان چاي در دست و در بين يكي دو  دوست جديد در همان نقطه ي پارك نشستم.

دوستان جديدم عموما افرادي بودند كه مرا از نوشته هايم مي شناختند :

فروشنده ي يكي از مهمترين كتاب فروشي هاي تهران، مدير يكي از كتابخانه هاي تهران، يك زنداني سياسي سابق كه يكي از جمله اتهاماتش اين بود كه هزارن جلد كتاب را به صورت پي دي اف شده روي سي دي منتشر و به هزينه ي خودش در سطح شهر تهران توزيع كرده بود، , ...

وقتي دوستان داستان نويسم در مورد داستاني كه ساعتي پيش دختر جواني برايمان خوانده بود حرف مي زدند و از اينكه كسي بدون خود سانسوري در داستان به باكرگي و دوخت و دوزهاي قبل از ازدواج پرداخته بود مشعوف بودند

چند بار سرك كشيدم اما  از آشناي قديمي خبري نبود.

 نيم ساعتِ استراحت بين دو نيمه ي كارگاه داستان نويسي كه تمام شد ناگهان آشناي قديمي كه اين بار يك عينك  آفتابي بزرگ به صورت و يك روسري حرير به سر داشت با چشم هايي كه رنگ پوست پيازي پشت پلك هايش مدام در اشعه ي آفتاب مي درخشيد در برابرم ظاهر شد و گفت :

- اين نامه رو خيلي وقت بود نوشته بودم. اما تو رو پيدا نكردم. هيچ كس نشوني خونه ي تو رو نمي دونه. شماره ات رو هم كسي نداره. من نمي تونم زياد وايسم اينجا. يعني بهتره كسي من رو با تو نبينه. مواظب خودت باش.

 آشناي قديمي برخلاف نسيمي كه به سمت من مي وزيد در بين درخت ها گم شد. 

 

يك هفته ي قبل هر روز و هر شب خاطرات گذشته برايم تداعي شده بود. در اين سالها براي اينكه دچار خاطران نشوم نه رستوران مي رفتم و نه پارك و سينما. همه ي كوچه هاي تهران همه ي درخت ها همه ي پل ها براي من گذشته را  يادآوري مي كرد.

من پشت كرده بودم به گذشته و اين آشناي قديمي يك هفته بود كه تمام خاطرات من را مثل فيلم سينمايي جلوي چشمانم  آورده بود.

مدتها بود از افراد حقيقي  زندگي ام در گذشته فاصله گرفته بودم. دوستي هايم در اينترنت را جدي كرده بودم و بيشتر آدم هايي را مي ديم كه سالها با هم دوست مجازي بوديم. 

حضور چند ثانيه اي اين آشنايي قديمي باعث شده بود در كل هفته از مغزم صداي پردازش و زيرو رو شدن اطلاعات را بشنوم. دقيقا مثل سيستمي شده بودم كه حجم اطلاعاتي بيشتر از ظرفيت اش دارد و هر از گاهي وقتي پردازش مي كند صداي زوزه مي دهد. 

 

نامه را نگاهي كردم.  براي خواندنش هيچ اشتياقي نداشتم. تنها اشتياقي كه در بين قفسه ي سينه ام حس مي كردم نوشتن بود. نوشتن و نوشتن. 

بعضي روزها دو داستان مي نوشتم. داستان هاي قديمي ترم را باز نويسي مي كردم. شب ها روي صندلي مي خوابيدم تا اگر ناگهان چيزي به ذهنم رسيد بلافاصله به رماني كه در دست داشتم اضافه كنم. 

يكي دو بار در خواب بخش هايي از رمان به من الهام شده بود. تا سيستم را روشن مي كردم و ميامدم بنويسم يادم مي رفت كه پاراگرافي كه بايد مي نوشتم چه بود.

وقتي پاي نوشتن يك رمان بزرگ هستم هيچ پاراگرافي نبايد از دست برود. بارها تجربه كرده ام كه رمان در جايي بيرون از من نوشته مي شود و من فقط  كاتبم. 

پربار ترين دوران زندگي من در نوشتن داستان و رمان داشت رقم مي خورد. روزي پانزده ساعت بي وقفه مي نوشتم. دور و برم پر از كتاب بود. زير ميز صدها كتاب روي هم  بود و روي ميز ده ها كتاب. بعضي وقت ها براي نوشتن يك پاراگراف از يك رمان يا يك داستان لازم است هفت هشت جلد كتاب را بخواني. مي خواندم. 

به اين نتيجه رسيده بودم كه هر روز نيم ساعتي را صرف مطالعه ي فرهنگ لغت كنم. خيلي از واژه ها معني متفاوتي از آنچه ما تصور مي كنيم دارند. بعضي وقت ها لازم مي شد دو سه رمان را  باز خواني كنم تا دقيق درك كنم كه نويسنده براي بيان موضوع مشابهي چه روشي به كار برده است. 

مدتها بود كه روز و شب هاي من در خواندن و نوشتن خلاصه مي شد. 

 كارگاه داستان نويسي را هم به اين دليل مي رفتم كه ببينم در دور و برم در حيطه ي ادبيات چه خبر است. 

معمولا تا وقتي ناشناس باشم مشكلي در كار نيست. اما همين كه اسمي از من به ميان مي آيد گذشته خودش را به من و ديگران آشكار مي كند. در كارگاه داستان نويسي هم همين طور شد. در يكي دو جلسه ي اول من فرد گم نامي بودم كه تصور مي شد در ميان سالگي قصد دارم نوشتن را تجربه كنم. اما همين كه پاي يكي دو آشناي ادبياتي به كارگاه باز شد، و هويت من و  برخي سوابقم رو شد جهت گيري ها ديگر به سادگي سابق  نبود. 

من يك بار با مدرس كارگاه صحبت كردم و گفتم كه افتخار مي كنم كه سمت شاگردي ايشون رو دارم و در روي صندلي هايي مي نشينم كه متعلق به كلاس ايشون هست. 

با اين حال  كار آقاي مدرس به اينجا كشيد كه اگر من مي گفتم ماست سفيد است در كارگاه اثبات مي كرد كه :

- نه ماست سياه است. 

من اما تصميم گرفته بودم كاري به حواشي ذهني آقاي مدرس كارگاه كه به شدت تحت تاثير همينگوي بود نداشته باشم. مي خواستم يك كلاس را با همه ي ابعادش محك بزنم. مشت نمونه خروار بود. حضور من حتي در كمال فروتني نه در كارگاه داستان نويسي كه در هيچ جايي تحمل نمي شد. 

من در جنگ هاي گذشته مورد حمله و توهين و تهمت زيادي قرار گرفته بودم و  لرزش تارهاي صوتي استاد كارگاه داستان نويسي زماني كه  نوشته هاي من را رد مي كرد روي من بي تاثير بود. من در زماني كه او به نوشته هاي من و ديگران حمله ي غير منطقي مي كرد سكوت مي كردم تا بلكه او بتواند اقتداري كه از اول داشت و خودش آن را با مقايسه ي ديگران با خود از بين مي برد بازيابي كند.

با همه ي اينها كارگاه بيشتر از هر چيز مايه ي غرق شدن من در ادبيات و داستان بود. 

 

اما يك هفته بودم آرامشي كه مدتها داشتم با حضور آن  آشناي قديمي به هم خورده بود. 

براي اينكه دچار تلاطم نشوم نامه را مچاله كردم و انداختم در سطل زباله ي كارگاه داستان نويسي.

 

*****

 

هوا به تاريكي ميل مي كرد. قدم زنان از آرامشي كه غرق شدن در  كارگاه داستان نويسي برايم داشت دور مي شدم. با خودم گفتم :

- حتما دليلي داره كه نامه رو نوشته. شايد مهم باشه. اگر  نامه رو نخونم تا آخر عمر همه اش در اين فكرم كه تو اين نامه چي نوشته . 

برگشتم. 

سطل زباله را وسط كارگاه خالي كردم. چند نفري كه در حال مرتب كردن صندلي ها براي جلسه اي سخنراني بودند با تعجب مردي كت و شلوار پوش را ميديدند كه در بين زباله ها در جستجوي چيزي است. 

كاغد ها را يكي يكي خواندم. 

نامه را پيدا كردم . 

 

*****

 

در بخشي از نامه نوشته بود : 

...  الان نمي دونن تو كجا زندگي مي كني وگرنه ميان سراغت.

... چند سال قبل با باجناقت جلسه گذاشتن. اون براي اينا كار مي كنه. از همون موقع تا الان. 

... قرار بود يه كاري كنن تو  و زنت از هم جدا بشين. 

... قدرتشون زياده. منم ميترسم. پشتشون به سپاه و اطلاعات و بسيج هست. همه شون رو هم مي شناسي. يعني اينها الان خودشون همه كاره ي سپاه و بسيج اند. 

... 

... كار خوبي كردي كه جا و مكانت رو به كسي نگفتي. 

... بچه ات رو نجات بده. اين ها قراره ... 

... اگه يه روزي براي انتقام برگشتي  از من و بچه هام انتقام نگير ! 

 

*****

 

مهمترين نكته ي نامه اين بود كه براي من نكته ي تازه اي نداشت! 

هيچ چيزي در نامه وجود نداشت كه من ندانم. بيشتر التماس نامه اي بود براي جلو گيري از انتقام. 

من مدتها قبل در تعاملم با عقل يازدهم  به اين نتيجه رسيده بودم كه از انتقام لازم هست دوري كنم. 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: مديريت آموزشي به سبك ايراني, بابك اسماعيلي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 0 قبل از ظهر توسط فرايند |

 

 

مديريت آموزشي به سبك ايراني -  بيست و هفت

نويسنده : بابك اسماعيلي 

 

 

چند روز بعد 

 

- اين چيه ؟ 

- بخون.

- خوندم. من نمي فهمم. 

- پس بده من. 

- اين كارا دردسر داره جوون داداش. 

- قانون اساسي رو خوندي؟

- نه . 

برو بخون.

- به ما چه مربوطه؟ دردسر ميشه.

- راست ميگه . ولش كن. بيا زندگيت رو بكن.

- چرا حواستون نيست. يه روز همين قانون اساسي خفت شما ها رو هم مي گيره.

- چرا مگه مشكلش چيه ؟

- مشكلش رو بعد از اينكه همه اش  رو خوندي مي فهمي. 

-اصلا كسي تو باغ اين حرف ها نيست. يك نفر دو سه ماه قبل تو بوفه رفت بالاي ميز. شروع كرد حرف زدن كه بيدار شيد. داشت يه سري حرف مي زد كه اومدن بردنش. كسي هم نگفت خرت به چند. ميان تو رو هم مي برن. 

- من يه كاري مي كنم كه من رو نبرن. 

- سياست كثيفه. 

-ما سياسي نيستيم. كار سياسي هم نمي كنيم. من فقط مي گم برين قانون اساسي رو بخونين. همين.

- خب بعدش چي ميشه؟

- توضيح دادني نيست. 

- ما حالش رو نداريم كتاب هاي خودمون رو بخونيم. قانون اساسي رو سه ترم طول ميكشه تا من بخونم. 

- اين برگه ها رو بزنيد روي تابلو اعلانات . 

- يكي بايد بزنه كه نمي شناسنش. ما ها همه تابلوييم. 

- بده من مي زنم. بعدش هم ميرم. زياده كه.

- بقيه اش رو بده به كسايي كه تو بوفه نشستن. 

 

*****

- سياست همه اش بازيه. 

- باباي من مي گفت هيچ وقت به سياست كار نداشته باش.

- همه اش بازيه. هيچ وقت هم به سياست كار نداشته باش. اما وقتي قانون رو برعيله من  و  تو نوشتن يعني بايد كار داشته باشي. ما از دوران مشروطه دنبال قانون بوديم. اين قانون اساسي در اصل تمديد دوران پادشاهي است. همه چيز بر مبناي منافع پادشاه و اطرافيانش نوشته شده. 

- من اصلا نمي دونم مشروطه چه خبر بوده. من اصلا از اين چيزها هيچي نمي فهمم. بي خيال شين.

- بي خيال شو پسر. تا دويست سال بعد هم اينا نمي فهمن تو چي داري مي گي. من مي دونم تو چي مي گي اما هيچ كس تو اين باغ نيست. يك نفر رو تو پيدا كن تو اين جماعت كه بتوني نيم ساعت باهاش در اين مورد حرف بزني. يك نفر هم نيست. خود من هم ميخوام زندگي كنم. فكر كردي براي چي با اين دختره رفيق شدم. يه مشت پفيوز الان دارن حكومت مي كنن. زور ما هم بهشون نمي رسه. چون اصلا كسي به اين حرف ها گوش نميده. 

- بابام مي گه حكومت ملاها يعني س.ك.س و پول. 

- از آخوند جماعت دوري كن. يارو از اروپا قند حبه مياره تو ايران بفروشه. با شاه قرار داد مي بنده. بعد از چند وقت كارش مي گيره. يه روز آخوندا بهش پيغام مي دن كه اگر مي خواي تو ايران قند بفروشي بايد سهم ما رو هم بدي. يارو مي گه برو بابا من با شاه قرار داد بستم شماها كي هستين. اخوندا هم ميگن باشه. از فردا تو ايران هيچ كس قند نمي خره. چند روز مي گذره يارو اروپاييه مي بينه نه جدي جدي كسي قند نمي خره.  ميرن پيش آخوندا. مي گن سهم شما رو ميديم. ولي ديگه وقتي شما گفتين قند حرومه كه كسي نمي ره قند بخره. آخوندا مي گن اگه ماييم كه مي دونيم چي كار كنيم. از فردا بالاي منبرها مي گن اگر قند حبه رو بزنين تو چايي بعد بخوريد حلال ميشه. اينا يه همچين موجوداتي هستن. 

- پس اين كاره نيستيد ؟ باشه سر خر رو كج مي كنيم. ديگه  من با شماها در اين موارد حرف نمي زنم.

- ببين داداش من درمورد گوشت گاو و گوسفند و شتر تخصص دارم. كم كم روزي بيست گيلو گوشت شتر رو به جاي گوشت گاو مي فروشم كسي هم نمي فهمه. ببين قدرت دست كيه برو پشت همون وايسا. اين طوري منافعت تامين ميشه.  

- تو خيلي كثيفي.

- غير از اين چطوري مي تونم پول دربيارم! من هر روز ميرم قصابي پنج كيلو استخوون رو خرد مي كنم مي زنم قاطي گوشت ها شب كه ميشه مي خوام دخل رو جمع كنم به اندازه ي پول پنج كيلو گوشت مي ذارم جيبم.

 - اون يكي هنرت رو هم براشون تعريف كن. 

- روم نميشه. 

- تعريف كن جون من. 

- من روم نميشه. 

- لاي گوشت رو با چاقو مي بره. بعد مي خوابه روي لاشه گوشت.

- خيلي پستي. 

- كثافت. 

-حالم به هم خورد گوسفند. 

 

 

  

 

 


برچسب‌ها: مديريت آموزشي به سبك ايراني, بابك اسماعيلي
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 12 بعد از ظهر توسط فرايند |

 

 

 مديريت آموزشي به سبك ايراني -  بيست و شش

نويسنده : بابك اسماعيلي 

 

 

شري ميگفت شانزده ساله بوده كه مي رود به جبهه. تركش خمپاره ميخورد به پايش و بعد جبهه و جنگ برايش تمام ميشود. مي گفت :

- من به خاطر منافع نرفتم. اون موقع بچه بودم. حال و هواي خاصي بود. بعدشم نرفتم كارت جانبازي بگيرم. اگر برم نونم تو روغنِ. 

- من هيچ وقت نفهميدم داوطلبانه رفتن به جبهه يعني چي؟

- مغز ما ها رو شستشو داده بودن. تو محله ي ما جو طوري بود كه همه ي بچه ها مي رفتن. منم رفتم. از يك نگاه همه داوطلبانه رفتيم. از يك نگاه هم رفته بود تو پاچه مون خبر نداشتيم. جو همه رو با  خودش مي بره.

- شماها عقلتون كجا بود؟

- تو هم اگر تو همون جو قرار بگيري جبهه كه هيچي روي مين هم ميري.

- خب نكته اينجاست كه من تو جو نمي رم. از اولش نمي رم تو جو كه لازم نباشه  روي مين هم برم.

- همه اين طوري نيستن. اون دختره رو مي بيني؟

- آره. چند روز پيش باهم حرف زديم. امروز هم  قرار داريم با هم بريم. خيلي ماهِ.

- جدي مي گي ؟

- خيلي با معرفتِ.

- مي بينم كه زده به سرت شري. عاشق شدي نكنه.

- اصلا دو سه روزه رو هوام جون تو .

- عاشقي و بي پولي جور در نمي اد پسر.

- هه. پولداري هم با ما جور در نمياد. تو تا حالا عاشق شدي. 

- آره. 

- الان هم عاشقي؟

- طرف شوهر كرد. نمي دونم چرا. قرارمون چيز ديگه اي بود. ولي چند وقت پيش شنيدم داره ازدواج مي كنه. 

- پس تو هم جزو اون كسايي هستي كه گوگوش گوش ميدن. 

- آره. شديد. گوگوش خوراك كسايي هست كه تو عشق خوردن به ديوار. 

- خيلي بي معرفت بوده اون دختره.

- مي گم كه بي پولي و عاشقي با هم جور در نمياد. شنيدم با پسر همسايه شون ازدواج كرده. پسره خونه داره ماشين داره و كار. آخرين بار كه ديدمش چيزي به من نگفت. 

- ازش ناراحتي ؟ 

- بابت اين كه شوهر كرده نه. ناراحت نيستم. بابت اين ناراحتم كه چيزي نگفت. بدون گفتگو رفت. وقتي آدم با كسي رابطه ي عاطفي داره بايد قانعش كنه. همين طوري يهويي رفتن درست نيست.

- خب بي معرفت بوده جوون تو. كسي كه به خاطر پول بره بي معرفتِ.

- نمي دونم. شايد. 

- تو ديگه سر كار نمي ري. 

- الان بي كارم. 

- چرا نمي ري. كارت خوب بود كه. 

- رئيس ازم واسه دخترش خواستگاري كرد. 

-منم گفتم نه. وقتي به خواستگاري رئيس جواب رد بدي ديگه نميشه وايسي كار كني. 

- بابا تو ديگه كي هستي. خب مي گرفتي دختر رئيس رو. خوشگل نبود؟ 

- خيلي هم خوشگل بود. 

- پس هم خوشگل بوده هم پولدار. 

- باباش مي گفت كارخونه رو ميدم تو بچرخون. 

- خيلي خلي كه گفتي نه. اگر گفته بودي اره الان يكي از رفيقام وضعش توپ بود. حالا چرا گفتي نه ؟

- تو اون صنف همه ترياكي ان. صبح و ظهر و شب ترياك مي كشن. من اگر قديس هم باشم تو اون محيط نميتونم سالم بمونم. من از ترياك فراري ام. به چشمم ديدم كه  اعتياد به ترياك عقل آدم ها رو از بين مي بره. 

- جوون تو اگه من بودم قبول مي كردم. 

- من هميشه تو زندگي روي پاي خودم وايسادم. از اين به بعد هم همينه. من نمي خوام وامدار كسي باشم. طرف هر چقدر پول داشته باشه برام مهم نيست. نداشته باشه هم مهم نيست. پول رو بعدا در مياريم. 

- خيلي باحالي جوون تو. من كف كردم. 

-ديگه اين طورياست.

ايول. من برم. داره ميره تو بوفه. پول داري ؟ 

- چقدر مي خواي. زياد نمي خوام. شايد چيزي بخواد من مي خوام حساب كنم.

- بيا. هر چي دارم نصف نصف. 

- خيلي باحالي. من رفتم.

- خدا به خير كنه !

 

 

*****

 

- پشو بريم.

- كجا بريم؟ 

- من ميرم دختره رو برسونم.

- جان من تو يكي بي خيال شو. من خسته شدم از بس با اين رفتم اين دختر رو برسونيم با اون رفتم اون دختر رو برسونيم. 

- بيا بريم جوون من. من تنهايي حال نمي كنم.بيا شايد بعدش تو رو بايكي از رفيقاش آشنا كنه.

- من مگه خودم چلاقم. هنوز از تو كماي اون يكي بيرون نيومدم. فعلا نمي خوام سراغ هيچ دختري برم.اين دخترا رو تا باهاشون دو كلام حرف مي زني مي گن بيا خواستگاري. نديده و نشناخته و بدون گفتگو كه نميشه. اين دخترها فكر مي كنن وقتي با كسي رابطه دارن حتما بايد باهاش بخوابن. به همين دليل دو روز كه با طرف حرف مي زني مي گه بيا خواستگاري.

- جوون تو خيلي خوب ميشد اگر ميشد كسي رو بشناسي. نميشه كه. بيا بريم. اين تن بميره بيا بريم. نمودي ما رو.

- بريم.

 

*****

بااتوبوس بريم يا تاكسي شري ؟  

- دربست بگير. ضايع است اين طوري با اتوبوس بريم. دارم مخ مي زنم ها. تو اتوبوس چطوري مخ بزم؟ 

- آهان. . . آقا دربست...

  

-  مامانم فهميده ؟ 

- جدي ؟ 

- ديشب مي گفت عاشق شدي !؟

- عجب ماماني داري تو.

- ماماني كه نفهمه بچه اش عاشق شده  يا نه كه مامان نيست.

- ايول.

- ديشب داشتم تلفني با شري حرف مي زدم. حواسم نبود. دو ساعت تلفن اشغال بود. بعد مامان اومده مي گه مبارك باشه. طرف رو بيار منم ببينمش. 

- جوون من راست مي گي؟

 - اوا. دروغم چيه.

- همين الان بريم خونه تون من مي خوام مادر زنم رو ببينم.

- هاهاها.

- وا. حالا اون يه چيزي گفته. تو چرا اين همه هولي.

- شماها چند روزه با هم آشنا شدين؟

- يك هفته است.

- نه شش روزه.

- خب مبارك باشه. من فكر كردم شش سالِ همديگر رو مي شناسين.

 

 

 


برچسب‌ها: مديريت آموزشي به سبك ايراني, بابك اسماعيلي
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 5 بعد از ظهر توسط فرايند |

مطالب قدیمی‌تر